صفحه نخست عکس فیلم معرفی دوره آموزش آرشیو تماس با ما

دکتر محسن رضایی

حکمرانی خوب

یک سال قبل

شاخص هایی که الان ارائه می شود، این شاخص ها فقط برای کشور های توسعه نیافته نیست، بلکه این شاخص ها را برای کشور های توسعه یافته نیز هم اکنون به کار می گیرند، سنجش می کنند و بعد مقایسه میکنند.

جریان پیدایش و تاریخی حکمرانی خوب چنین است که بعد از جنگ جهانی دوم که توجه کشور های قدرتمند به کشور های فقیر پیدا شد، اینها شروع کردند به اهداء یک سری کمک ها به کشور های فقیر و کمتر توسعه یافته.


دیدند در کشور های فقیر همه پولها را یک گروه خاصی می خورند و نمی گذارند که این پولها صرف فقر زدایی شده و مشکلات مردم حل شود. آمدند شاخص هایی را تعیین کردند که کمک ها و پول هایی که اهداء می شود مبتنی بر این شاخص ها باشد. ولی کم کم این موج برگشت به خود همان جامعه متمدن غربی. یعنی دیدند که خود این شاخص ها نیز برای تمدن غربی هم کارایی دارد. لذا مسئله خیلی فراتر رفت. از کنترل منابع تبدیل شد به بحثی وسیع، که اصلاً همه حکومت ها باید خوب باشند، نه تنها حکومت های جهان سومی. 


لذا شاخص هایی که الان ارائه می شود، این شاخص ها فقط برای کشور های توسعه نیافته نیست، بلکه این شاخص ها را برای کشور های توسعه یافته نیز هم اکنون به کار می گیرند، سنجش می کنند و بعد مقایسه میکنند. مثلا شاخص حکمرانی خوب در فرانسه چقدر است؟ در جاهای دیگر چقدر است؟ لذا این بحثی است که اکنون کاربردش درون خود همان تمدن غرب است، توی همان کشور های توسعه یافته است.پس این بیانگر این است که کشور های توسعه یافته هم یک خلاء ای دارند که الان با این شاخص ها دارند، در حقیقت سنجش می شوند. یعنی درست است که توسعه یافته هستند ولی بی نیاز از حکمرانی خوب نیستند.

نکته دیگر این است که، درست است که این مبحث یک بحثی نیست که تبدیل به نظریه شده باشد ولی نظریات می توانند در انسجام بخشیدن به این شاخص ها کمک بکنند. من فکر می کنم خود این بحث از موضوعاتی است در ارتباط با حکومت و مردم، یعنی رابطه حکومت و مردم. 


در جریان انتخابات ریاست جمهوری هم اگر یادتان باشد ما دو سه تا محور اصلی را طرح می کردیم، یکی عدم توازن بود بین مسائل سیاسی و اقتصادی. گفتیم که در سیاست خیلی رفتیم جلو ولی در اقتصاد بسیار عقب هستیم. کبوتری را نشان می دادیم که یک بالش خیلی بزرگ شده بود، یک بالش خیلی کوچک بود. لذا می گفتیم ما در زندگی عقب هستیم، زندگی مردم. 


حالا از اخلاق گرفته تا معیشت. ولی در سیاست و امنیت و دفاع بسیار قدرتمند شدیم. این یک مفهوم کلیدی بود که ما زیاد در انتخابات مطرح می کردیم. حتی در مناظره هم عکس آن کبوتری با بال بزرگ و بال کوچک را کشیدیم تا به این موضوع تاکید کنیم.

یک مفهوم دیگری که رویش تاکید می کردیم در حقیقت، تنظیم رابطه حکومت با مردم بود. که رابطه حکومت با مردم در ایران تنظیم نیست. و حکمرانی خوب در حقیقت می تواند یک مدلی و الگویی باشد، یک مجموعه شاخص هایی باشد که کمک بکند که این رابطه بین مردم و حکومت را ما درست کنیم، بهبود ببخشیم و تنظیم بکنیم. 


منتها خود رابطه حکومت با مردم را ما از نظر فلسفی چه میبینیم؟بالاخره ما از نظر فلسفی به حکومت قائل هستیم یا نیستیم؟ به رابطه مردم با حکومت قائل هستیم یا نیستیم؟ کسانی مثل مکتب اتریش، اینها معتقدند که اصلاً دولت حتی اگر بخواهد مالیات هم بگیرد، باید با رضایت مردم بگیرد. 


مرام کسانی مثل منگر و میزس و هایِک و روتبارد- آموزه های اینان مجموعه ای است تحت عنوان مکتب اتریش- را لسه فر می گویند. لسه فر هم به این معنی است که آقای ژان باپتیست که وزیر دارایی فرانسه بود، بازرگانان را جمع کرده بود به آنها گفته بود شما چه کمکی می خواهید ما به شما بکنیم. 


یک کسی بلند شد به نمایندگی از اینها گفت: . let us be - let us do این کم کم شد لسه فر. یعنی اصلاً دولت ول کنید مارا. چه کار دارید با ما. بگذارید ما کار خودمان را انجام دهیم. بگذارید ما باشیم و بگذارید ما کار کنیم. کسانی مثل کینز و اینها که آمدند بحران ها را دیدند، اینها فاصله گرفتند از این افراد. دیدند که نمی شود دولت دخالت نکند، بالاخره باید بیاید.

اما اندیشه و فلسفه ایندیویجوالیسم اتریشی ها حکم می کند که اصلاً چیزی به نام گروه نباشد، به نام جامعه نباشد. چه برسد که نام یکی از این گروه ها می خواهد دولت باشد. به همین دلیل اینها در افکارشان به صراحت نام می برند؛ سایتی هست به نام Mises Institute http://www.mises.org)) که تمام افکار اتریشی ها را آنجا ارائه می کنند. آنجا اصلاً می گویند که گروه وجود ندارد، جامعه وجود ندارد، به همین دلیل دولت هم نباید وجود داشته باشند. خیلی جدی و صریح صحبت می کنند.


ولی این گرایش که گرایش در حقیقت نابِ فرد گرایی است، این هیچگاه در خود تمدن غرب بر این اساس تکیه نشده است. بعد جامعه مدنی شکل گرفت، مسئله حقوق شکل گرفت، مسئله کنترل و نظارت دولت شکل گرفت. بعد در بحران های اقتصادی دولت آمد سیاستگذاری اقتصادی را قبول کرد، سیاستگذاری مالی را قبول کرد،کم کم دولت روز به روز دخالت بیشتر پیدا کرد و حضور بیشتری در صحنه اداره جامعه پیدا کرد.

بطور کلی، تفکرات فلسفی به نحوه ارتباط بین حکومت و مردم شکل می بخشند. من فکر می کنم در جامعه بین مردم و دولت دو نوع رابطه است. یکی رابطه سیاسی و دیگری رابطه اجتماعی. رابطه سیاسی یعنی مردم مشارکت کنند و دولت را انتخاب کنند و قدرت را به دستش بدهند. از آن طرف دولت این قدرت را بگیرد و با جدیت اعمال بکند. منتها در چارچوب قانون این قدرت را اعمال بکند. 


بخشی از وظایف دولتِ خوب از درون همین رابطه سیاسی کشف میشود. رابطه سیاسی یک رابطه دوطرفه است. یعنی مردم دولت را انتخاب می کنند و دولت هم قدرت را اعمال میکند. توی قسمت اولش که مردم دولت را انتخاب می کنند باید آزادی باشد. باید مشارکت باشد. آنجایی که دولت باید قدرت را اعمال کند، باید در چارچوب قانون این قدرت را اعمال بکند.


رابطه اجتماعی هم دو طرفه است. رابطه اجتماعی یعنی مردم باید اعتراض کنند و مطالبه بکنند و در مقابل دولت باید پاسخگو باشد. بنابراین دو تا رابطه دو طرفه بین دولت و مردم وجود دارد. یکی اسمش را می گذاریم رابطه سیاسی که محورش قدرت است. یکی را می گذاریم رابطه اجتماعی که محور آن مردم اند.


در آنجا که مسئله قدرت هم هست، مردم دولت را انتخاب می کنند، و قدرت را به دستش میدهند. او هم باید قدرت را اعمال کند نباید با کسی شوخی کند. اگر قرار شد امنیت برقرار شود باید با تمام قدرت امنیت را برقرارکند. منتها باید در چارچوب قانون این کار را انجام دهد. ولی این رابطه سیاسی نباید محدود شود. ما مشکلی که الان داریم، رابطه بین مردم و حکومت به همین رابطه سیاسی محدود شده است. آن رابطه اجتماعی هم خیلی مهم است. 


یعنی مردم باید اعتراض کنند، برای چه تظاهرات نکنند؟ برای چه نقد نکنند؟ برای چه حرف نزنند؟ دولت هم باید پاسخگو باشد. دولت نباید بیاید به اینها بگوید که شما حق ندارید. البته مردم هم باید در چارچوب قانون عمل کنند. همانطور که حکومت باید در چارچوب قانون، قدرت را اعمال بکند، مردم هم باید در چارچوب قانون اعتراض کنند. اعتراض و پاسخگویی، رابطه اجتماعی بین مردم و حکومت را تنظیم می کند.


حال اگر ما یک چنین تعریفی از رابطه حکومت و مردم داشته باشیم، قاعدتاً می توانیم ویژگی های حکمرانی خوب را در چنین چارچوبی استخراج کنیم. این چارچوب فرقی که با تعاریف دیگر دارد این است عملا که یک نظم منطقی می دهد، مثل شاخص های حکمرانی که دارند ارائه می شوند. 


در تعریفی که ارائه شد و نامش را می گذاریم "تنظیم رابطه مردم با حکومت"، تنظیمات باید بر اساس روابط دوگانه ، یکی رابطه سیاسی بین مردم و حکومت و دیگری رابطه اجتماعی بین مردم و حکومت اعمال شود. این رابطه ها نیز دو طرفه اند و هیچکدام از این روابط یک طرفه نمی توانند باشد. هم رابطه سیاسی دو طرفه است و هم رابطه اجتماعی دو طرفه است. 


در نتیجه چهار رابطه خواهیم داشت. منتها چهار رابطه ای که یک ارتباط منطقی بینشان حاکم است. هر کدام از این چهار رابطه باید یک ویژگی های برجسته ای داشته باشند که رابطه مردم و دولت را بهبود ببخشد. یا رابطه مردم و حکومت را تنظیم بکند. 


این ویژگی ها هستند که یک حکومت خوب را شکل می دهند. یک رابطه خوب را درست می کنند وتنظیم می نمایند. لذا من فکر می کنم ما می توانیم در آخر این مباحث مدلی بیاوریم که دارای یک منطق گفتمانی هم باشد و با گفتمانی هم که ما تاکنون داشتیم نوعی سنخیت پیدا کند.